کاشکی بد نشود اخر این قصه ی بد

خرید بک لینک
امشب خیلی اتفاقی پیام داد ..

از احوال پرسی ساده معمولی رسید به این که با شوهرت هنوز مشکل داری ؟

بهش گفتم چیزی عوض نشده ولی ادما یکبار که از چشمت بیوفتن

دیگه مثل قبل نمیشه ..

گفت سخت نگیر

گفتم اره عادی شده یه روز همه چی خوب میشه

از بابام و کارش پرسید

چهار شب بعد زایمانم .. که به علی زنگ زدمو اون بهم گفت بابات چیکار کرده

این همه پول کجا رفته ..

اون عوضی یه جوری گفت که ترسیدم از اینکه بابام دورازجون قتل کرده

داره دیه میده ..

یا اتفاق دیگه ای ..

خیلی ترسیدم گریه کردم

همون موقع .. همون شب بهم پیام داد

قضیه روگفتم .. گریه میکردمو براش تایپکردم

تا پنج صب باهام حرف زدو آرومم کرد بعد خوابید ..

. امشب دوباره پرسید

حرفایی که از قبل اماده کرده بودمو گفتم

( گاهی تو ذهنم خیال بافی میکنمکه کنارشمو دارم از مشکلات زندگی ام میگم

یا از اتفاقای دورو برم )

برای همین تا پرسید کلی حرف اماده داشتم و گفتم

توضیح دادم همه رو

چند تا سوال پرسید

و منم جواب دادم ..

اینهمه پول چی شد ...

مغازه کجا بود...

کارش چطور بود ..

همه رو پرسید گفتم بهش ..

اخرش گفت شاید منو پدرت باهم کار کردیم

.. به خنده گفتم منم هستماا سه نفری

خندید

گفت اره حتما

بعدشم خداحافظی

.........................

اگه یه درصد با بابام بخواد کار کنه ..

از زندگیم سردر میاره از پسرم ..

دوم . بابام میپرسه این پول از کجا این ادم از کجا

مصطفی میشناسه عکس شو دیده ..

.

ایا منو میخاد ؟

اگه میخاد چرا منو تشویق میکنه به زندگی با شوهر

خب منطقی هم نیست که بگه نرو با شوهرت .. فلان نکن باهاش نباش بیا با من..

.

من دروغ بهش نگفتم در مورد پسرم

فقط کل ماجرا رو نگفتم

همه چیو نگفتم .. چقد میترسم از اینده

اگه بفهمه چیزی عوض نمیشه

فقط من دیگه روی پیام دادن بهش رو ندارم

من مادرم .. مامانم ... من باید عاقلانه تر برخورد کنم . من فقط میتونم یواشکی

بهش فکر کنم همین

یواشکی تر از الان

خیلی مخفیانه تر ....

خدا دمت گرم این چه مصیبتیه انداختی به جونم

حکمتای تورو شکر

ولی اینجوری اخه ؟

یکم فکر کن خدا عجیب نیست ؟ . لا حول ولا

خدایا راضی یم به رضای تو ...

.

خدایا تنها کسی که این موضوع رومیدونه تویی

فقط با تومیتونم حرف بزنم مشورت کنم خدا تنهام نزار

خدا قول میدم نماز بخونم.. بخدا شروع میکنم

کمکم کن

امروز مامان ارزو گفت خیلی برات دعا کردم ..

اب زمزم هم خوردم ..

خدا نیتم میدونی

خدا توکلم به خودته

.... راضی یم به رضای تو

بهشت ( گوگوش )...

ما را در سایت بهشت ( گوگوش ) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 6:31

صفحه بندی